الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
181
إحياء علوم الدين ( فارسى )
دين او را به كمال رسانيد و بر همهء دشمنان وى را ظفر بخشيد و در دلها وى را تمكين داد تا عز و جاه او بدان واسع شد كم از نعمت او بود در آن حال كه وى را مىرنجانيدند و مىزدند تا به گريختن و هجرت كردن محتاج شد . سؤال كرم عشيرت و شرف اهل از نعمتها هست يا نه ؟ جواب هست . و براى آن پيغامبر - عليه السلام - فرمود : الائمّة من قريش . و براى آن پيغامبر - عليه السلام - از كريمتر اصلى بود در نسب آدم ( ع ) . و براى آن گفت : تخيّروا لنطفكم ، اى ، برگزينيد براى نطفههاى خود . و گفت : ايّاكم و خضراء الدّمن ، اى ، بپرهيزيد از سبزهء پارگين . گفتند : سبزهء پارگين چه باشد ؟ گفت : المرأة الحسناء في المنبت السّوء ، اى ، زنى خوب از اصلى بد . پس اين نيز از نعمتهاست . و بدين آن نمىخواهيم كه به ظالمان و ارباب دنيا انتساب كند ، بل به شجرهء پيغامبر و عالمان و پارسايان و نيك مردان كه به علم و عمل آراسته باشند . سؤال فايدهء فضيلتهاى تن چيست ؟ جواب پوشيده نيست كه به صحت و قوّت و درازى عمر حاجت ماسّه است . چه علم و عمل جز بدان تمام نشود . و براى آن پيغامبر - عليه السلام - گفت : افضل السعادات طول العمر في طاعة اللّه ، اى ، فاضلتر سعادتها درازى عمر است در طاعت خداى . و جمال است از جملهء آن كه آن را حقير دارند و گويند : بسنده است كه تن بسلامت باشد از بيماريهايى كه از قصد خيرات مشغول كند . و لعمرى جمال اندك فايده است ، و ليكن هم از خيرات است . اما در دنيا نفع آن پوشيده نيست ، و اما در آخرت از دو وجه است : يكى آن كه زشت نكوهيده باشد و طبعها از وى نفور ، و حاجتهاى خوبروى به اجابت نزديكتر بود و جاه او در دلها واسعتر . پس چنانستى كه وى را از اين وجه جناحى است كه به مقصود رساند ، چون مال و جاه ، چه آن نوعى قدرت است ، چه در خوبرويى حاجتها روا شود كه زشت روى را نشود . و هر چه بر قضاهاى حاجت دنيا معين است بر آخرت به واسطهء آن معين باشد . دوم آن كه جمال در اكثر بر فضيلت نفس دلالت كند ، زيرا كه چون اشراق نور نفس تمام [ 133 ] شود به تن رسد . پس منظر و مخبر بسيار بود كه متلازم باشند . و براى آن اصحاب فراست در شناخت مكارم نفس بر هيئت تن اعتماد كردند و گفتند كه روى و چشم آينهء باطن است . و همچنين اثر خشم و شادى و غم در او ظاهر شود . و گفتهاند : طلاقة الوجه عنوان ما في النّفس ، اى ، گشادگى روى عنوان آن چيز است كه در نفس است . و گفتهاند كه در زمين هيچ زشتى نيست كه نه روى او خوبتر چيزى است كه در اوست . و مأمون لشكرى عرض خواست ، مردى زشت در نظر وى آمد ، و چون با وى سخن گفت ، وى را الكن يافت ، بفرمود تا نام وى از ديوان ساقط كردند ، و